. فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ(آيه ٩٦ سوره مباركه يوسف)
.
.
پس از آنکه بشیر آمد (و بشارت یوسف آورد) پیراهن او را به رخسارش افکند و دیده انتظارش (به وصل) روشن شد، گفت: به شما نگفتم که از (لطف) خدا به چیزی آگاهم که شما آگه نیستید؟!
.
.
***
من اشياء مي انديشم، مثلا؛
به ذوالفقار ِعلي(ع)
به مشك ِ عباس(ع)
به عصايِ موسي(س)
به صليب ِ عيسي(س)
به قاليچه ى ِ سليمان(س)
به پيراهنِ يوسف(س)
من بسيار به اشياء مي انديشم و بسيارتر غبطه مي
خورم به آن كسره ي مالكيت شان!!! به مالكيتي كه كم كم تبديل به يك نوع هم بويي و هم جنسي مي شود. به اجسامي كه مال كسي مي شوند و بوي خوب صاحبان شان را مي گيرند. هويت مي يابند و معجزه مي كنند.
.
و بعدترش ...از شما چه پنهان...ابرهاي حسرت مي آيند و مي بارند كه اين"من"!!... "من" ِبي كسره،...من بي " او"،...اين اندازه بي هويت و تنها...به شوق كِه نفس مي كشد هنوز؟!